z
می نویسم با آنکه دیگر نفسی نیست...!
دلم تنگ شده . . . خسته شده ام ! . . . حس می کنم دیگه نفسی باقی نمانده . . . اما می خوام دوباره بنویسم!. . . شاید برای تنها امید باقی مانده . . . تنها دوست . . . تنهایی!. . .
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موصوعات نوشته ها
شنبه 28 مرداد 1385
چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

      

        نمی دانم چرا این روزها این قدر خسته ام و فکرم جواب نمی دهد و بر عکس هوا که رو به اعتدال پیش می رود ، اندیشه ام چون کویری بی ثمر گشته . این روزها نمی دانم چرا حوصله ام سر می رود و نیز نمی دانم چرا قلم دیگر شور نوشتن از اندیشه را ندارد و اندیشه نیز انگار دیگر توان ادراک ندارد و شاید قدری بیش از حد می فهمد. . .  دلم هوای سفر کرده و قلم نیز انگار خسته از عصیانگری ، خود دست به عناد زده است در برابر عقل . . . امروز قلم خسته از نیستی ، پوچ را خط می زند و با سرود بودن ، رقصان ، سفر آغاز می کند و بر صفحه ی امروز می نویسد : عشق.

گفتم    آهندلی    کنم  چندی

ندهم    دل  به  هیچ   دلبندی

سعدیا   دور   نیکنامی    رفت  

نوبت عاشقی ست یک چندی


تعداد بازدیدکنندگان: 14316


شهاب . و Powered by 

 

>
!!!ساعت وبلاگ?
 
برای عضویت در خبرنامه ی این وبلاگ نام کاربری خود در بلاگ سکای را وارد نمایید!

من راست کلیک دفترم رو نبستم ولی شما هم لطف کنین نوشته های خودم رو بدون درج نام نویسنده یا آدرس دفتر جایی کپی نکنین!                  ممنون از این که به دفترم سر می زنید

!من راست کلیک دفترم رو نبستم! ولی شما هم لطف کنین دست نوشته های خودم رو بدون نام نویسنده یا آدرس وبلاگ جایی کپی نکنین