z
می نویسم با آنکه دیگر نفسی نیست...!
دلم تنگ شده . . . خسته شده ام ! . . . حس می کنم دیگه نفسی باقی نمانده . . . اما می خوام دوباره بنویسم!. . . شاید برای تنها امید باقی مانده . . . تنها دوست . . . تنهایی!. . .
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موصوعات نوشته ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 بهمن 1384
هیچ نمی دانم...

سر کلاس ادبیات فارسی معلممون می خواست بچه ها رو غیر مستقیم نصیحت کنه گفت :

« زندگی توهم نیست! باور کنید که در واقعیتید! »

بچه ها خندیدن و رفتن تو فکر قرص اکستیسی ! اما ...

واقعیت؟! باورش سخته! واقعیتی که نمی دونیم از کجا اومده! حتی خودمون رو هم نمی شناسیم! ما خودمون رو در مقابل عمل انجام شده می بینیم!

 

* * *

نیم ساعت بعد دوباره معلم فارسی گفت:

«بعضی فلاسفه معتقدن انسان پیش از تولد دانا بوده! اما وقتی وارد دنیا میشه همه چیز رو فراموش می کنه و دوباره شروع به کند و کاو می کنه!»

میگم:جسم انسان مال این دنیاست! آیا روحش هم مال اینجاست؟ و  به ارث می رسه؟!

 

* * *

سر کلاس دینی ( دین اسلام ) گفتم : حقیقت...!

معلم گفت : « حقیقت؟!!! یعنی چی؟! »

 

* * *

من از کل دنیا یه چیز رو می دونم:

میدانم که هیچ نمی دانم!

 

* * *

دیروز تو روزنامه ی ایران یه جمله از منتسکیو خوندم با این که ممکنه ربط مستقیمی با این حرف ها نداشته باشه اما جالب بود:

« خود کشته را چگونه مجازات می کنید؟! »

 

 

 

همین تا بعد ...

 


تعداد بازدیدکنندگان: 15550


شهاب . و Powered by 

 

>
!!!ساعت وبلاگ?
 
برای عضویت در خبرنامه ی این وبلاگ نام کاربری خود در بلاگ سکای را وارد نمایید!

من راست کلیک دفترم رو نبستم ولی شما هم لطف کنین نوشته های خودم رو بدون درج نام نویسنده یا آدرس دفتر جایی کپی نکنین!                  ممنون از این که به دفترم سر می زنید

!من راست کلیک دفترم رو نبستم! ولی شما هم لطف کنین دست نوشته های خودم رو بدون نام نویسنده یا آدرس وبلاگ جایی کپی نکنین