هیچ نمی دانم...

سر کلاس ادبیات فارسی معلممون می خواست بچه ها رو غیر مستقیم نصیحت کنه گفت :

« زندگی توهم نیست! باور کنید که در واقعیتید! »

بچه ها خندیدن و رفتن تو فکر قرص اکستیسی ! اما ...

واقعیت؟! باورش سخته! واقعیتی که نمی دونیم از کجا اومده! حتی خودمون رو هم نمی شناسیم! ما خودمون رو در مقابل عمل انجام شده می بینیم!

 

* * *

نیم ساعت بعد دوباره معلم فارسی گفت:

«بعضی فلاسفه معتقدن انسان پیش از تولد دانا بوده! اما وقتی وارد دنیا میشه همه چیز رو فراموش می کنه و دوباره شروع به کند و کاو می کنه!»

میگم:جسم انسان مال این دنیاست! آیا روحش هم مال اینجاست؟ و  به ارث می رسه؟!

 

* * *

سر کلاس دینی ( دین اسلام ) گفتم : حقیقت...!

معلم گفت : « حقیقت؟!!! یعنی چی؟! »

 

* * *

من از کل دنیا یه چیز رو می دونم:

میدانم که هیچ نمی دانم!

 

* * *

دیروز تو روزنامه ی ایران یه جمله از منتسکیو خوندم با این که ممکنه ربط مستقیمی با این حرف ها نداشته باشه اما جالب بود:

« خود کشته را چگونه مجازات می کنید؟! »

 

 

 

همین تا بعد ...