z
می نویسم با آنکه دیگر نفسی نیست...!
دلم تنگ شده . . . خسته شده ام ! . . . حس می کنم دیگه نفسی باقی نمانده . . . اما می خوام دوباره بنویسم!. . . شاید برای تنها امید باقی مانده . . . تنها دوست . . . تنهایی!. . .
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موصوعات نوشته ها

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 آذر 1384
نفسی نیست...

خیلی دلم تنگ شده و یا شاید خیلی دل نازک شده ام! گاهی عاشقم، گاهی دل شکسته، گاهی دیوانه، گاهی خواب و گاهی هوشیار هوشیار!

آره... خیلی دلم تنگ شده ...شاید برای تو ... و شاید... نمی دانم!

سوال سختیه و علاقه ای برای فکر کردن به اون ندارم. آخه سوال از دله نه از ... رها کنم...

تنهایم... خیلی تنها... بیش تر از آن چه شما فکر می کنید... گاهی احساس می کنم زیر پایم هیچ چیز نیست... حس می کنم دیگه نفسی باقی نمونده...حتی حوصله ندارم بنویسم... از چه بنویسم؟ از خودم یا تنهایی خودم؟... گاهی آرزوی مرگ می کنم و گاهی عشقی باقی... آرزوی دوستی شاید به مراتب مهربان تر از تنهایی... شاید دوستی که برای او بنویسم و بخوانم... چه قدر رویایی! اما افسوس... افسوس می خورم... که نمی دانم که هستم؟!... و نمی دانم با چه کسی دارم صحبت می کنم...شاید با تنهایی خودم... تنهایی ای که جواب سلام و شاید جواب همه ی سوال های من باشه! تنهایی که نفسی برایش باقی نمانده! تنهایی همه ی لحظات ما...!

 


<<    1      2      3      4      5   
تعداد بازدیدکنندگان: 15551


شهاب . و Powered by 

 

>
!!!ساعت وبلاگ?
 
برای عضویت در خبرنامه ی این وبلاگ نام کاربری خود در بلاگ سکای را وارد نمایید!

من راست کلیک دفترم رو نبستم ولی شما هم لطف کنین نوشته های خودم رو بدون درج نام نویسنده یا آدرس دفتر جایی کپی نکنین!                  ممنون از این که به دفترم سر می زنید

!من راست کلیک دفترم رو نبستم! ولی شما هم لطف کنین دست نوشته های خودم رو بدون نام نویسنده یا آدرس وبلاگ جایی کپی نکنین